آن روزها خیلی نیازمند بودم کاری داشته باشم. کار زیادی هم بلد نبودم. و این صفی الله، هم صنفی ام، قول داد مرا با کسی معرفی کند برای یافتن کاری… چند بار قرار شد برویم و با او معرفی شویم. اما صفی الله همیشه ی خدا مشغول می بود. او بعد از درس ها می رفت به کارگاه موبل سازی اش… تا آن که یک روز آقای گل احمد یما، استاد دانشکده ادبیات دانشگاه کابل، برنامه یی برای بزرگداشت از حافظ شیرازی در رستورانی که در طبقه ی اول سینمای آریوب بود، برگزار کرد و مرا هم دعوت.
ماه عقرب سال 1367 بود.
اولین باری بود که آنهمه شاعر زنده را زیر یک سقف می دیدم. استاد حیدری وجودی، محمد افسر رهبین، قهار عاصی، جلیل شبگیر پولادیان و… اینها شاعران مخالف حاکمیت آن روز گار بودند و بزرگداشت از حافظ با شعرهایی که خوانده شدند، به محاکمه ی حاکمیت تبدیل شده بود. محمد افسر رهبین غزل زیبایی سروده بود:
هله! حافظ تو کجایی که خرابات فنا شد
می و مینا و صراحی همه در کام بلا شد
من هم آنجا غزلی به اقتفای حافظ خواندم. وقتی برگشتم سر جایم بنشینم، سیمای مهربانی را مقابلم دیدم که چشمهای درخشانی داشت. دستم را فشرد و گفت: من سخی راهی هستم. صفی الله در مورد شما برایم گفته بود. پس از برنامه همدیگر را می بینیم.
پس از آن روز دیدن سخی راهی و شنیدن شعرهایش از زبان خودش، شده بود بخشی از زندگی ام. او با سخاوت دوستانش را قسمت می کرد. توسط او با فرهاد دریا آشنا شدم. کسی که آن سالها برای من و جوانان دیگر موجودی بود در همسایگی تقدس. دفتر کار سخی راهی مرکزی شده بود برای شنیدن موسیقی که اجازه نشر نداشت، برای دیدن آدمها خوب برای شنیدن گپ های خوب.
من خیلی جوان بودم و هر بزرگتر از خود را “استاد” می گفتم. اما سخی راهی در همان نخستین روز آشنایی مؤدبانه ولی قاطع ازم خواست او را استاد خطاب نکنم. گفت: من در حد استادی نیستم.
با اینها، او آن سرودهای خام من نوجوان را بارها ویرایش کرده بود و من از رهنمایی ها و تشویق های او خیلی استفاده کرده ام.
باری به خانه اش دعوتم کرد و کتابهایش را نشانم داد و تا روزی که در کابل بودم، به صورت منظم از او کتاب دریافت می کردم. می خواندم و بر می گرداندم.
تصنیف زیباترین ترانه هایی که پرستو، وحید صابری وحید قاسمی خوانده بودند، از سرود های سخی راهی بود.
باری ازش پرسیده بودم: چرا شعرهایتان را منتشر نمی کنید؟
با شکسته نفسی ویژه ی خودش گفته بود: اول که این چیزها شعر نیست.
پرسیده بودم: دوم؟
گفته بود: دومش هم همین که این چیزها شعر نیست.
***
از سال 1369 که از کابل بیرون شدم تا بهار 1383 سخی راهی را ندیدم.
باری تصادفی صفی الله، همصنفی سابقم را دیدم که ساختن در و پنجره ی شفاخانه علی آباد را قرارداد گرفته بود. از صفی الله سراغ سخی راهی را گرفتم. گفت: ایران بود و برگشته. حالا هم در رادیو تلویزیون ملی کار می کند.
رفتم به دیدنش. پیر نه اما شکسته بود. و آن چه در او بدون تغییر مانده بود، مهربانی در سیما و درخشش چشمهایش بود.
روزگار سختی را در ایران گذرانده بود. این سرود پرداز نازنین در آن سرزمین به چه کارهای سخت جسمانی تن داده، خدا می داند. خودش هرگز چیزی نگفت.
مدت کوتاهی در دفتری همکار شدیم. و او روزی کتابچه یی آورد که شعرهای دوران غربتش را در آن نوشته بود.
و خواند و پرسیدم: چرا شعرهای تان را منتشر نمی کنین ؟
گفت: اول که این چیزها شعر نیست.
دومش را می دانستم و نپرسیدم.
***
و حالا از دیروز به این سو دنیا بدون سخی راهی در مسیر همیشگی اش است. هیچ چیزی هم دگرگون نشده. فقط، هنوز هم دل آدم چقدر خواهش بیجا می کنه و هنوز هم دل آدم به خدا آدمه رسوا می کنه…