تبليغاتX
ارژنگ
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پنجرهء وصل

آواز نوبهار

ازکوچه باغ خاطره ها ميرسد به گوش

همبال مرغ صبح

اي نوبهار حسن:

يک لحظه در کرانهء جانم سفر نما

تا درمسير گام تو در پيشباز عشق

گلبرگهاي روشن اميد سرزند

مرغ سحر به پنجرهء وصل پرزند!

 

                             ژکفر حسینی

|+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 18:10 | 
به یار دیرینم داکتر سمیع حامد

دميده شعلهء عشق تو در ترانهء من

كه پـخته گشته غزلهاي عاشقانهء من

نـفس كشيده چو پاييز غمگنانهء هجر

به تكدرخت وصال تو سوخت لانهء من

بيا نگر كـه درخشد به ديـده گان زمين

چو كهكشان افق اشك دانه دانهء من

مرا به روشني شهر عشق شادان كن

كه بار بستهء غم خستـه كرد شانهء من

غزل سرودچو «ژكفر» بگفت هديه شود

به باغ شيوه «حامد» مگرجوانهء من

|+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 22:24 | 
کيستم من؟

کيستم من؟ زورق بشکستهء درياي تو

شهرهء شهر بشارت شاعر شيـداي تو

کيستـم؟ مجنـون صحراگـرد شبهاي خيال

عاشـق آشفتـهء گيسوي چون ليـلاي تو

کيـستـم؟ عطـر  نـفـسهاي نسيم آرزو

در گـذار جنگل شوريـدهء آواي تو

من کيـم؟ آواره يي از شهــر جسم خـويشتن

گــوشه گرد کــوچه هـاي روح ناپيداي تو

ژکفر، از يک سجده ديگر سر نبردارد ز خاک

تا بـود مهــر نمــاز يــا د نقش پـاي  تو

 

|+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 19:42 | 
كــوچـــه (شاهکار فریدون مشیری)

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانهء جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد؛

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشهء ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ.

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

ـ از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالهء تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

|+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 14:24 | 
نفس
ما زفیض صحبت یاران همدل زنده ایم

آمد و رفت عزیزان چون نفس باشد مرا

|+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 23:47 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar