از دست روزگار و غم حيله گر مرا
تير بلا رسيده به جان و جگر مرا
اين آسمان چه ديده زمن، اي خداي من!
کز چشم خود فگنده به سان گهر مرا
آن مرغ خسته ام که به زندان زنده گي
بسته ست دست درد و الم بال و پر مرا
از بسکه در شرارهء هجران بسوختم
از خويش نيست شام و سحرگه خبر مرا
ژکفر حسینی
ژکفر چنان به سوز نوشتی کلام خویش
که آتش به جان شعله زند در نظر مرا
فرشته - از سویدن
ژکفر چرا دوباره به ما سر نمی زنی
افکنده ای ــ خدا نکند ــ از نظر مرا
سید محمد رضا واحدی
آنگونه اشک خویش در این قصه ریختی
کز روزگار و زنده گی دادی حذر مرا
الهام غرجی
دلبر چنان عنان دلم را به غم سپرد
کز سر برفت شوخی و شور و شرر مرا
مهرانگیزساحل
تبعیدی ام ز شهرک نارنج و ارغوان
راهی نمیدهند در آن رهگذر مرا
احسان
|
+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:0 |