تبليغاتX
ارژنگ
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نامه یی به ژکفر حسینی

نامه یی به «ژکفر - حسینی»

انسانی که به قول «رویایی» "فکر کردن به آن دیدن آن است..."

 

این که منم این من نیستم...

 

استاد!

پس از یک پدرود دیدار و صد سلام پدرود!

میدانم! اگر ماه میبودی دلت را برای زیبایی و درد دریا قرض میدادی... و اگر قناری بودی، برای دلتنگی قفس هم که شده صدای دل کوچکت را اشپلاق میزدی، تا قفس عاشق ات باشد...

اُم!!!... میدانم!، میدانم! اگر آسمان بودی آبی، آبیِ آبی بود و اگر دلت میگرفت جای ابر و رعد برای خواب علف فال حافظ میگرفتی، شاید از همین است، که هر چه زخمه و گیتار و تار در من است مینوازند، این را که: راه نشین و بوسه خوانِ آستانه ی عشق را ... سلام کنم ... شاید از همین است که در هزیان های آدم بودنم خواب میبینم که« تو» از آدم ها آدم تری، شاید تب دستها و بار زبانم همه از همین است،

استاد! گاهی به دور گرد های خودم دست میجنبانم، انگار کسی در دور دستهای خودم جا مانده است و در سُکر تار ها و پرده هایم دست میبرد و مرا با حِس سُرخ سر انگشتانش تار میزند و ارتعاش دستانش در شیراین و شیار های خونم، رنگ میشوند و در لایه لایه ام خود را آیه آیه رنگ میزنند ...مرا گم در من میبرند، تا رنگینایی خود، تا آن سوی دلم، تا ناکجای آن جا که خودش است و خدا ...

گاهی کرکتر هایم در شرف عاشق شدن میرند که آدم شوند، میرند از ذوایای بی باورِ دل های کودک شان بپر سند که: کیست!؟ اینکه دعوت تبدار دستانش این چنین دانه میریزد، میزبان مهمانی این همه گنجشک چه کس یست؛؟ این که گوشه یی از زیبایی و زنده گی زنگار بسته وتشنه لب از ُزمره ی دستانش زنده ماندن را چشم دارد، چه کس یست ؟...

و من در پرتگاه ترین ذاویه ی نگاهِ دل و گود ترین آخذه ی گوش سفر، دنبال حرف میگشتم که بگویم:

این را نقطه چین های گرم روز نا مه میدانند، این را تنپوش بی غبار خاطره، این را شیون پر بُغض رنگها سمفونی وار سرود میخوانند، همین « ژگفر » همین « حسینی» ، همین که دلش لباس تنش است، همین که به رنگها تو، نه ... شما میگوید، همین که لبخند سیاه و سفیدم را با رنک لبخندش ُشست همین که شانه هایم را به بارانها داد تا گریه کنند و به گوش دلم گفت وقتی با خود می آمدی شانه هایت را دعوت به آمدن نکن.

خداوندگار را سپاس میگویم که حس این همه عاشق شدن را به پا هایم داد تا همیشه بیاییم و هیچ از تو بر نگردم...

از همین است که در پاورقی های دلم نوشته ام:

 

من پس از یک مکث

در امتداد یک ولگردی شاعرانه

سر بر شانه ی خودم،

گم شدم

شاید در صلابت سلامت

همان که با کلام نمیشه گفت

نه... اگر که ندانی

گریه ام میگیرد...

وقتی شانه هایم از باران عشق بارور است

مرا سطر سطر گیریه میکنند

و گاهی مثل کاغذ های خط خطی میمانم

که بدور میریزند

اما این که منم این من نیستم

این رنگ لبخند توست

که مرا به من قرض میدهد

مرا با من ضرب میزند

بی آنکه حاصلم را با من جمع کند

و هنوز وقتی شانه هایم زیر باران میمانند

تصویر عاشقانه ای از پیچک صدایم میزند

این که منم، این من نیستم

این رنگ لبخند توست

که مرا به من قرض میدهد.

* * *

همیشه آبی ات آبی باد...

 

٦/۱۰/٨٦

امان پویامک

|+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 3:43 | 
نوی خبریالی

|+| نوشته شده توسط ژکفر حسینی در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 1:0 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar